سبد خرید 0

باور و دنیای زیبا

 

 

مقدمه ای بر زیاده خواهی انسان ها

ما انسان ها همیشه فکر می کنیم که الان در هرکجایی که داریم زندگی می کنیم باید تمام امکانات و هر چیز دیگه ای در اختیار ما باشد، البته این به این موضوع نیست که ما نباید چنین چیزی بخواهیم بلکه نوع انتخاب هایمان در زندگی طوری باشدکه خود را بیش از حد اذیت نکنیم، یعنی ما باید برای تمام آنچه که الان داریم شکر گذارباشیم و برای خواسته های دیگر هم تلاش کنیم تا بتوانیم یک زندگی شاد داشته باشیم.

اما اگر ما به تمام آنچه که داریم شکر گزارنباشیم و خود را در دنیای خودغرق کنیم متوجه خواهیم شد که همین چیزهایی که الان داریم دیگر برای ما کارایی ندارند و باید به دنبال یک چیز بهتر بگردیم و کلی لذت دیگر را بچشیم.در ادامه با تعریف داستان دکتر فرانکل بیشتر این موضوع را درک خواهید کرد.

خیلی ها را میشناسیم که تشکیل زندگی داده اند و الان همسر نمونه ای دارند ولی هر چه جلوتر می روند اززندگی خود راضی نیستند، با کمی تحقیق می شود فهمید که این افراد به دنبال یک چالش یا اتفاق جدیدتر در زندگی هستند، شاید دلیل مهمی وجود داشته باشد و آن این باشدکه زندگی اکنون او طوری است که در اطراف خود کلی انسان را می بیند که دست به همچین کاری زده اند و از همسران خود جدا شده اند و تمام زندگی خود را فراموش کرده اند.

پس تا اینجا می توانم بگویم ما حق داریم که هر چیزی را از این دنیا و جهان هستی که در آن زندگی می کنیم بخواهیم اما زمانی که بیش از حد یا به صورت افراطی پیش بیاید که ما هر چیز را بخواهیم و در دسترس باشد دیگر شاید زندگی خود را به سبکی دیگر دوست داشته باشیم و اگر زندگی خود را که بهترین زندگی هم محسوب می شود داشته باشیم باز به دنبال یک زندگی جدیدتر هستیم و امکان اینکه از زندگی خود جدا شویم بسیاراست.

تمام نکته در اینجاست که ما مجاز هستیم که از تمام امکانات دنیا استفاده کنیم ولی در مورد زندگی خود چطور؟ آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده ایم که چرا از همسر خود جدا می شویم؟

شاید با کمی فکر به این موضوع پی ببرید که نوع تنوع طلبی و بودن کسانی دیگر که می توانند با شما زندگی کنند بسیار مهم است و این می شود که اگر کمی حواس خود را جمع نکنیم ممکن است زندگی خود را از دست بدهیم و زندگی خود را شادنبینیم.

در اینجا داستانی را برای شما نقل می کنم که در واقع برای این موضوع است که انسان معنای واقعی خود را پیدا کند اما نکته ای در آن وجود دارد که من می گویم طوری است که برای زندگی ما بسیار مهم است و اگر فقط این یک نکته را یاد بگیریم می توانیم خیلی موثر زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم.

 

داستان دکتر

ماجرا برای آقای دکتر ویکتورفرانکل است که در اردوگاهای نازی طی 3 سال زندانی شدن تعریف می کند:

اولین روزی که به این اردوگاه وارد می شود اصلا هیچ اطلاعی ندارد که چه اتفاقی قرار است بیفتد و یا اینکه در این اردوگاه یا زندان چگونه با آنها رفتار می کنند، در طول مسیر برای رسیدن به این اردوگاه که سوار برقطاری شده اند همگی به این جمله می رسند خوب آنجا زندانی می شویم و بعداز مدتی از اسارت خارج می شویم و دوباره زندگی خود را ادامه خواهیم داد، اما این صحبت و جمله نتیجه برعکسی داشت، و آنها شرایط سختی راباید در آنجا تجربه می کردند.

زمانی که به اردوگاه می رسند تمام آنها رابه صف می کشند و توسط نگهبانان به چپ یا راست کشانده می شدند، اگر کسانی به سمت چپ کشیده می شدند برای این بوده که از نظر جسمانی ضعیف بوده و باید زودتر با مرگ سلام می کرده و در کوره های گاز یا جسد سوزی کار می کرده است و کسانی که در سمت راست قرار می گرفتند از مرگ تاحدودی نجات پیدا می کردند و کارهای حفر یا کار در کنده کاری راه آهن مشغول میشد.

برای حمام رفتن تمام زندانی ها باید باهم عریان می شدند و فقط 3 الی 5 دقیقه فرصت داشتند که از حمام بیرون بیایند و گرنه با ضربان قنداق تفنگ مواجه می شدند و جالب تر از همه چیز این است که دیگر در اینجا هیچ کدام از ارزش های انسانی برای نگهبانان ارزش نداشت و نه دکتری و نه مهندسی ارزش خود را می فهمید.

تمامی زندانی ها باید از یک تخت 4 نفره حداقل 6 نفر استفاده می کردند یعنی کلا باید به پهلو می خوابیدند تا روی تخت بتوانند جا شوند.تمامی مریضی ها به سمت آنها روانه میشد، مریضی مثل تیفوس، حتی شپش به صورت امری طبیعی برای آنها در آمده بود و همه آنها بادستشان تمام شپش ها را کنار میزدند، کفش فقط برای یکبار به آنها داده می شد و اگر بند کفش پاره هم میشد آنها مجبور بودند یا با پای پیاده کار کنند و در سرمای که برف باریده است یا اینکه از سیم های فلزی که از جایی پیدا شود وآن بعنوان بند کفش استفاده می کردند.

تمامی زندانیان هر روز مورد کتک و حتی شکنجه قرار می گرفتند، درواقع کار به جایی کشیده شده بود که شکنجه و یا کار در معدن و یا کوره های گاز که انسان ها را در آن می سوزاندند دیگر برای هر زندانی عادی شده بود اما این نکته که ارزش انسانی از بین رفته بود و هیچکس در مقام خود نبود و هر کدام از زندانبانان به راحتی به همه زندانی ها توهین می کردند و دیگر ارزش دکتر یا مهندس یا یک انسان یا شخصیت در کار نبود و این بود که انسان در آن زندان بیشتر دوست داشت به خود کشی دست بزند چون دیگر عنوانی به اسم من یا وجود انسان وجود نداشت، اما طی بررسی های دکتر فرانکل که خود او هم زندانی آنجا بود زندانی ها به 3 دلیل خودکشی نمی کردند.

عواملی که باعث خودکشی نشد:

1-عشق به فرزند یا همسر

2-استعداد هایی که هر انسان داشت

3-خاطرات ماندگار

پس اگر کمی دقت کنیم از خلاصه این داستان غم انگیز می توانیم این را درک کنیم که هر انسانی می تواند برای خود هدفی داشته باشد که یک زندگی خوب داشته باشد.

در همین داستان نکته ای مهم دیگر وجوددارد که خود دکتر فرانکل نقل می کند و می گوید من خودم هم اگر زمانی دیگر از همه چیز ناامید می شدم، همسرم را جلوی چشمانم می اوردم و تجسم می کردم که الان دارد با من صحبت می کند و من همیشه این کار را انجام می دادم و شاید برای بعضی ها خنده دار باشد اما واقعا وقتی در محیطی قرار می گیری که دیگر همه چی را از ما گرفته اند چه چیزی برای ما مهم است؟

قطعا تمام عزیزانمان جلوی چشم های ما می آیند و حتی اگر رفتار مناسبی ما با آنها نداشته ایم در این لحظه ما برای آنها دل تنگ می شویم. از این موضوع این نتیجه را می توان گرفت وقتی ما انسان ها اگر با همسرمان یا فرزندانمان ارتباط خوبی نداریم باید خود را در همچین موقعیتی فرض کنیم تا بیشتر برای تمام داشته هایی که داریم شکر گزار باشیم.

و این می شود که هر انسانی پایبند رابطه زندگی مشترک خود خواهد بود و زندگی را قشنگ تر و زیبا تر می بیند.

درادامه با ما همراه باشید.

در پناه پروردگار باشید.

راشدابراهیمی

اشتراک گذاری:

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید

دیدگاهتان را بنویسید